رضا قليخان هدايت

1554

مجمع الفصحاء ( فارسي )

تا توانى به خرابى من اى عشق بكوش * من نه آنم كه ازين‌پس دگر آباد شوم * * * تمام سوخته دودى نداشت بر سر آتش * تو كز جفا بخروشى خموش باش كه خامى * * * ز ذق بندگى اى خواجه گر شوى ز من آگه * اگر به هيچ خرندت كه خويشتن بفروشى * * * راز رندان خرابات مپرسيد ز ما * به كسى راز نگويند كه گويد به كسى بخت بد برد ز گلزار و به دامم نرساند * نه گلى قسمت من شد نه نصيبم قفسى و له دستم رسد ار به چين زلفش * صد صبح برآورم ز شامى باز آن رخ آتشين برافروز * يك شعله چه مىكند بخامى * * * ازين زلفش همىبينم بدان زلف * چو مرغى كافتد از دامى به دامى و له عجب از مفلس بىخانه كه مهمان خواهد * دل به دست آر و زان پس بطلب دلدارى راحت هر دوجهان پاكى دل از هوس است * زر چو پاك است بود رايج هر بازارى * * * آنكه بهر دگران عاقب از ما بگذشت * هم از اول به مراد دگران بايستى * * * روزها رفت و نكردى به‌سوى من نظرى * خبرت باد كه عمريست ز ما بىخبرى شمع آرند به مجلس كه ببينند به جمع * تو به هر جمع درآيى ننمايد دگرى * * * يك‌بار نخواندند و نگفتند كجايى * تا چند توان رفتن ناخوانده به جايى